تبليغاتX
حرف حساب

مي خواستم اين پست  رو يه مطلب ديگه بذارم

اما هرچي فکر كردم ديدم خيلي دلتنگ خدا هستم ،  خيلي آنقدر كه دلم مي خواد هر لحظه اين بغض شيشه اي رو بشكنم و هاي هاي بزنم زير گريه  نمي دونم چرا؟؟ اما فكر كنم از دسته خودم هم دلم گرفته از اين كه خيلي وقته با خدا خلوت نكردم از اين كه خيلي وقته پناه بي كسي هامو  از يادبردم ،"خدايا ، من چي كار دارم با دلم ميكنم ؟؟"  از اينكه هزار بار دلشو شكستم و اون  با كمال متانت بازم صبوره ......

ديشب به  وسعت يك دل رنجيده و به اندازه ي عمق نگاه يك خسته عاشق گريه كردم

تازه فهميدم كه تو عاشق بندگانت هستي كه قصور و كوتاهي آنان را ناديده مي گيري و بر روي تمام تيرگي ها و تاريكي ها خط سفيد مي كشي و آن وقت تمام جهل ها و بي مهري ها را ناديده مي گيري ....

و مي گويي باز هم فرصت هست بنده ي من بر مي گرد د.......؟؟؟

تازه فهميدم كه چقدر از تو دور شده ام  و تو چقدر دلت گرفته، از من، از دروغ هاي خياليم، از اينكه هزاران مرتبه ميگويم ديگر تكرار نمي شود ، قول مي دهم، و باز هم مثل هميشه پيمان شكني مي كنم. از اينكه دير زماني است كه ديگر به صورت يك خط در ميان با تو صحبت ميكنم دلت به درد مي آيد و ميگويي باز هم فرصت هست بنده ي من برمي گردد.....؟؟؟؟؟

و من هر چه بيشتر از تو دور مي شوم تو اين فاصله هاي غريب ِ سرد را پر ميكني به اميد نزديكي و من  تمناي تو را كه چيزي جز حقيقت وجوديم  نيست احساس نميكنم و تو باز هم ميگويي فرصت هست بنده ي من بر ميگردد......؟؟؟؟؟؟

پروردگارم، اي آرام جانم ، هميشه به يادم هستي وكرمت حكم مي كند كه خود خواهي ها و بي مهري هاي مرا با محبت و عشق پر ميكني

 خدايا من لايق مهرت نيستم مجازات اين همه نا مردمي هاي من چيست ؟

خدايا اي شفاف تر از حقيقت عشق،  آخر تو مهرت  از كدام چشمه سرچشمه ميگيرد؟... و محبتت از جنس كدامين  برگ گل است  كه با اين همه خارو خاشاك از بين نمي رود ؟....... دلت به وسعت كدامين درياست كه از اين همه موجهاي طوفاني به خروش نمي آيد ؟.......

خدايا چه بگويم كه نگفته ميداني سر تا پا همه قصور و  شرمندگيم .......

با تمام رو سياهيم مي گوييم  خدايا دوستت دارم

بنده ي گنه كارت كه هنوز به مهرت چَشم اميد دارد، من.... 

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 17:57 |

نشاني

 خانه ي دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها  بخشيد.

و به انگشت نشان داد، سپيداري و گفت :

"نرسيده به درخت ،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است.

ميروي تا ته آن كوچه كه در پشت بلوغ ، سر بدر مي آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي ،

دو قدم مانده به گل ،

پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا، ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صميميت فضاي خيال ، خش خشي مي شنوي :

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور

" و از او مي پرسي خانه دوست كجاست؟"

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 19:13 |

 

 

 

   4  خط  عاشقونه ……

 

 

خدايا، به اندازه ي تمام اقيانوسها دلم گرفته است                                           

 

به وسعت تمام نايافتني ها قلبم مملو  از درد است

 

ميدانم،ميدانم ياريگر دستان ناتوانم هستي

 

ميدانم حامي نگاه پر تمنايم هستي

 

اما خدايا، قلب كوچك من  دير زماني

                                                             

است شيشه اي تر شده و ياراي

 

ماندن ندارد …….

اگه دلتون مثه من گرفته بدونين كه

 هميشه يه دوست خيلي مهربون

و بي كلك مثه خدا

هميشه گوش شنواي تمام دلتنگي هاتونه

                                           

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 8:17 |

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.........

" و همان قدر كه چشم تو پر از زيبايست

                                             بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهاييست

اين غزلهاي زلالي كه ز من ميشنوي

                                          چشمه ي جاري اندوه دلي درياييست

چند وقتي است كه بازيچه مردم شده ام

                                         گر چه بازيچه شدن نيز خودش دنيايست

دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين

                                       به خداوند كه معشوقه ي من بالايي است"

 

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 19:44 |

"به كجا چنين شتابان؟"

گون از نسيم پرسيد

"دل من گرفته ز اين جا،

هوس سفر نداري

ز غبار اين بيابان ؟"

"همه آرزويم اما

چه كنم كه بسته پايم........"

"به كجا چنين شتابان؟"

"به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا،سرايم"

"سفرت به خير اما تو و دوستي خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذ شتي،

به شكوفه ها، به باران،

 برسان سلام ما را".

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 11:35 |

و حالا مي خوام چند تا جمله و شعر توپ واستون بنويسم

اميدوارم خوشتون بياد

تقليد مرگ خلاقيت است    (   امرسون)

خداوندا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند مرا با نداشتن و نخواستن رويين تن كن  (دكتر شريعتي)

نردبان اين جهان ما و مني است       عاقبت اين نردبان بشكستني است

لاجرم هر كس كه بالاتر نشست         استخوانش سخت تر خواهد شكست                 (  حضرت مولانا)                                                      

 

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.          (   فروغ فرخزاد)

به خاطر داشته باشيد كه هيچ چيز در زندگي معنا ندارد مگر معنايي كه شما به زندگي خود ميبخشيد   (   آنتوني رابينز)

 

 

خداوندا من در كلبه فقيرانه خويش چيزي دارم

 كه تو در عرش كبريايي خود نداري ، من

 چون تويي دارم

 و تو چون خودي نداري       (    امام سجاد (ع))

 

يك چند به كودكي استاد شديم

يك چند به استادي خود شاد شديم

پايان سخن بشنو كه ما را چه رسيد

از خاك درامديم و بر باد شديم            (  ابوالسعيد ابوالخير)

 

 

مستان خرابات ز خود بي خبرند

جمعند و ز بوي گل پراكنده ترند

اي زاهد خود پرست با ما منشين

مستان دگرند و خود پرستان دگرند        ( رهي معيري)

بيستون كندن فرهاد نه كاري است شگرف

شور ليلي به سر هر كه فتد كوهكن است       ( هماي شيرازي)

 

                                 

 

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 19:30 |

 

 

 

اگر به لاله های نیمه جان وجودم نگاه کنی میبینی که باز هم باغبان دیر رسیده و  آنها پژمرده شده اند

 

لاله هایی که از نور وجود تو رعنا میشدند و اینک چند صباحی است از دوری تو پرپر شده اند ببین که

 

چطور رز آرزوهایم قامت خم کرده و توان گفتن حقایق را ندارند.  ببين كه چگونه وجودم خزان را زور تر

 

از هميشه اغاز كرده است و ديگر برگي براي زرد كردن ندارد...... ...

 

ديگر هيچ نوايي جز انتظار و هيچ ترانه اي جز كوچ در خاطرم نيست

 

 بيا كه دير زماني است

 با ياد تو و بدون تو روزگارم سپري ميشود

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 22:0 |

 

اگر كه دل سوخته اي با تو غريبه نيستم

كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم

 

مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط

درستي مرا ببين در اين زمانه ي غلط

حقيقت مرا ببين در اين زمانه ي غلط

خوب مرا نگاه كن تو اي تمام ديدنم

خوبم اگه يه كه بدم دروغ نيستم منم

مرا كه پشت پا زدم به راه و رسم روزگار

اگر كه عاشقي و يار مرا به خاطر بسپار

در آستانه ي سفر پشت نگاه بدرقه

گريه نكن نگاه كن مرا به خاطر بسپار

سر همان كوچه سبز كه مي رسد به انتظار

من ايستاده ام هنوز مرا به خاطر بسپار 

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 16:3 |