غم عشقت بيابون پرورم كرد
هواي وصل بي بال و پرم كرد
به مو گفتي صبوري كن صبوري
صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد
هر كه مرا طلب كند خواهد يافت و هر كه مرا يافت عاشقم ميگردد
و هر كس عاشقم شد عاشقش ميشوم و هر كه من عاشقش شوم
عاقبت او را شهيد ميكنم و هر كه را شهيد كنم خودم خونبهاي او ميشوم.......

از وقتي خداوند بشر را آفريد ارتباطش با خلق شروع شد
او خالق گشت و ما مخلوق .
از وقتي كه رزق داد
او رازق شد و ما مزروق
از وقتي كه ما را هدايت فرمود
او هادي شد و ما مهدي
از وقتي او را پرستش كرديم
ما عابد شديم و او معبود
از وقتي دوستش داشتيم
ما عاشق شديم و او معشوق
و از وقتي در طلبش در آمديم
ما طالب شديم و او مطلوب
كعبه و بت خانه
تا كي به تمناي وصال تو يگانه ا شكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه اي تير غمت را دل عشاق نشانه
جمعي به تو مشغول و تو غايب زميانه
رفتم به در صومعه ي عابد و زاهد ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد
در ميكده رهبانم و در صومعه عابد گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد
يعني كه تو را ميطلبم خانه به خانه
روزي كه برفتند حريفان پي هر كار زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب كردم و او جلوه گه يار حاجي به ره كعبه و من تشنه ي ديدار
او خانه همي جويد و من صاحب خانه
هر در كه زنم صاحب آن خانه تويي تو هر جا كه روم پرتو كاشانه تويي تو
در ميكده و دير كه جانانه تويي تو مقصود من از كعبه و بت خانه تويي تو
مقصود تويي كعبه و بت خانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه منم ، من ، كه روم خانه به خانه
عاقل به قوانين خرد راه تو پويد ديوانه برون از همه آيين تو جويد
تا غنچه ي بشكفته اين باغ كه بويد هر كس به زباني صفت حمد تو گويد
بلبل به غزل خواني و قمري به ترانه
بيچاره بهايي كه دلش زار غم توست هر چند كه عاصي است خيل خدم توست
اميد وي از عاطفت دم به دم توست تقصير خيالي به اميد كرم توست
يعني كه گنه را به از اين نيست بهانه

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت
6:32 |