سلام
یه سلام پروانه ای
به همه کسایی که
همراه ودوست آتنا بودن
راستش چند وقتیه که سرم شلوغ شده درگیر کار و درس و ....
خوبه که هنوز میان ترم ها هم شروع نشدن و
من دیر آپ کردم
اما خوب سعی میکنم که با یه برنامه ریزی توپ ،
به موقع آپ کنم.
راستش خوشحال شدم موقعی که کامنتای بچه ها رو دیدم
چه اون دوستایی که همیشه به من لطف دارن و میان حرف حساب
و چه دوستان جدیدی که تازه با این وب همراه شدن
امیدوارم که این همراهی و دوستیها همیشگی و پایدار باشه
و اما بهونه ی من برای نوشتن:
چند وقت پیش داشتم دیوان پروین اعتصامی رو میخوندم
به یه دونه از شعراش رسیدم ،
گفتم بد نیست واسه شما ها هم بنویسم
من که خودم خیلی دوستش دارم این شعر رو
فقط خواهشی که از دوستان دارم اینه که مطلب رو نخونده نظر
ندین و الکی نگین خوب بود
من خودم فکر میکنم این شعر مصداق مملکت خودمونه و احوال خودمون
اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی بام خواست
***
پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
***
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
***
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیده ی من و خون دل شماست
***
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
***
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
***
بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
***
پروین به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
و اینم یه جمله ی توپ واسه شما ":
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند
تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند
(آنتوان چخوف

