چند روز پیش که از کلاس بر میگشتم داشتم توی ذهنم خودم رو شماتت میکردم
که چرا این طوریه ، چرا اون جور نمیشه ،
زندگی من باید این باشه ، راضی نیستم از زندگیم ، نکنه خدا فراموشم کرده ،
و از این خزعبلات.........
بعدش منتظر اتوبوس بودم که توی ایستگاه یه دفعه ای چشمم خورد به لبخنده یه پسره
1۲-
این چه میفهمه زندگی چه دردی داره؟
وقتی خوب نگاه کردم متوجه شدم نابیناس!
و من همون لحظه یک آن احساس حقارت کردم
به خودم اومدم به این که دیگه چی از زندگیم میخوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
خدا دیگه باید چی کار کنم واسه من که راضی بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
وقتی برگشتم خونه فقط به حال خودم گریه کردم به این که ادعا میکنم رفیق فابریک خدا
هستم و درعین ناباوری قلبا باورش ندارم و اون پسره کوچولو
به خدا و دوستیش با خدا لبخند میزنه!!!!
خدایا کمکم کن که باورت کنم و هیچ وقت ناسپاس نباشم چرا که اون موقع دارم
انسانیت خودمو زیر سوال میبرم


