تبليغاتX
حرف حساب

چند روز پیش  که از کلاس بر میگشتم  داشتم توی ذهنم خودم رو شماتت میکردم

  که چرا این طوریه ، چرا اون جور نمیشه ،

 زندگی من باید این باشه ، راضی نیستم از زندگیم ، نکنه خدا فراموشم کرده ، 

 

 و از این خزعبلات.........

 

بعدش منتظر اتوبوس بودم که توی ایستگاه یه دفعه ای چشمم خورد به  لبخنده یه پسره

 

1۲- ۱۰ ساله داشت میخندید و حرف میزد گفتم خوش به حالش اینم خوشه ها

 

این چه میفهمه  زندگی چه دردی داره؟

 

 وقتی خوب نگاه کردم متوجه شدم نابیناس!

 

و من همون لحظه یک آن احساس حقارت کردم

 

به خودم اومدم به این که دیگه چی از زندگیم میخوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 

خدا دیگه باید چی کار کنم واسه من که راضی بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 

وقتی برگشتم خونه فقط به حال خودم گریه کردم به این که ادعا میکنم رفیق فابریک خدا

 

هستم و درعین ناباوری قلبا باورش ندارم و اون پسره کوچولو

 

به خدا و دوستیش با خدا لبخند میزنه!!!!

 

 من فقط یه چیز از خدا میخوام توی این روزای پایانی سال :

 

خدایا کمکم کن که باورت کنم و هیچ وقت ناسپاس نباشم چرا که اون موقع دارم 

انسانیت خودمو زیر سوال میبرم   

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 16:23 |

سلام

دیروز رفته بودم آمادگاه و یه سری هم به نمایشگاه سوره زدم موضوع

عکس از طبیعت بود

خیلی ناب و هنری کار شده بود چشمم به یه جمله زیبا خورد که نوشته بود

 

 

هر شکستی را مژده فتحی است و هر سقوطی را مژده صعودی

 

تو نگاه اول حرف واسه گفتن نداره اما با کمی تامل میفهمی قضیه چیه

 

و این مطلب که :

 

در برخورد با هر آنچه طبیعت به من ارزانی میدارد قطره ای میشوم در دریای

بی کران .برگی در برگ ریزان و تخته سنگی صبور و آرام بر سینه کوهها

 

 

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 7:40 |

سلام

 

بدون مقدمه  میرم سراغ مهمترین موضوعی که این روزا توی ایران مطرحه

 

نظرتون در مورد این که مساله هسته ای ایران صلح آمیز تلقی شد و رایزنی های ایران چیه؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ~0*0 آتنااااااااااااااااااا0*0~ در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 16:14 |